ماجراهای عقد داداشم قسمت اول

خرید بک لینک
خوب خوب خوب.جهت ثبت در تاریخ اومدم بنویسم که از پریروز ویروس گوارشی امسال را هم گرفتم و با وضعیت گلاب به روتون دست به گریبان بودم و امتیاز این مرحله را هم از دست ندادم! اول پسرچه و بعد پسرک و بعد خودم به ترتیب درگیر شدیم.بابام هم این ویروسی که به چشم میزنه را خیلی خیلی شدید درگیرش شد و کار به سونوگرافی چشم و سیتیاسکن و اینها کشید اما خدا رو شکر بعد از 10-12 روزه خیلی بهتره اوضاعش.دیروز و پریروز را مرخصی بودم و از شدت بدندرد و بیحوصلگی میخواستم امروز را هم مرخصی بگیرم و حاضر بودم غرغر رئیس گرامی و متلکهای بعدیاش را هم به جون بخرم. البته که به طور کامل آنکال بودم و یه عالمه کار به صورت دورکاری انجام دادم اما خوب رئیس ما اگه ما حضور نداشته باشیم دچار اضطراب میشه و حس میکنه حقوقی که داریم میگیریم حرومه و اصولا مرخصی به نظر لطف اضافی در حق کارمنده, چه برسه به استعلاجی! تازه امروز مدرسه پسرک هم جلسه پیشرفت تحصیلی گذاشته بودند که ترجیح میدادم خودم برم و گفتم مرخصی میگیرم که به این کار هم برسم که از سر کار زنگ زدند که بعد از هرگز میخواهیم ازت تقدیر و تشکر کنیم (البته یه قسمت دیگه که باهاشون همکاری میکنم نه قسمت خودمون) دیگه من هم دیدم حیفه بعد این 15-16 سال یکی میخواد از ما تقدیر کنه از دستش بدیم. ماشالله رئیس خودمون اینقدر شجاعه و برش داره که تقدیر و تشکرش فقط به زبون و پشت در بستهاست. مشخصا از همکارها میترسه که ابراز کنه که یک نفر داره بهتر کار میکنه. خلاصه که دندان طمع را گذاشتم سر جاش باشه گفتم بیام ببینم چه تقدیری میخوان بکنند ازمون. حالا بعدا براتون تعریف میکنم چه خبر بود. جلسه مدرسه پسرک را هم قراره همسرجان بره. البته که این جلسات بیشتر به درد اون م ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: سه شنبه 26 دی 1402 ساعت: 20:28

خوب امروز یه کم اخلاقم بهتره گفتم بیام بنویسم که همیشه بدخلقیهام اینجا ثبت نشه. گوش شیطون کر, فعلا با بیماری خاصی دست به گریبان نیستم. البته ته مونده تبخالهای اون هفته و یه کمی التهاب چشم هفته قبلی باقی مونده که قابل اغماضه.تازگی خیلی علاقهمند به گل و گیاه شدم. البته که خوندن وبلاگ تیلو هم بی تاثیر نیست در افزایش علاقه. البته از اونجایی که بنده (کلا خانوادگی) ید طولایی در خشکاندن گیاهان داریم و تنها گیاهی که از دست من نجات پیدا میکنه, پتوس هست که کلا به بیعاری معروفه, چندان موفقیتی در انتظارم نیست. اما خوب واقعا خیلی گیاه دوست دارم و هر بار که یک گیاه را میخشکونم تا مدتها غمگین و ناراحتم. پسرچه جونم هم خیلی خیلی گل و گیاه دوست داره و یکی از درخواستهای مداومش خریدن گلدونه. البته منزل ما شمالیه و اصلا نور نداریم و گیاهان بینوا واقعا اذیت میشن توی خونمون. اما به خاطر دلش چندتایی گلدون گرفتیم منجمله یه کاکتوس که حتی اون را هم خشکوندم! :)هفته پیش به مناسبت روز زن توی محل کار یک نمایشگاهی گذاشته بودند که گل و گیاه هم میفروختند و رفتم سه تا گلدون خریدم گذاتشتم بغل دستم هی قربون صدقهشون میرم. حالا بندگان خدا تا کی دووم بیارند نمیدانم! اینجا نور خیلی خوبه و پنجره آفتابگیر دارم اما خوب بازههای تعطیلات گلها بدون آب میمونند و اذیت میشن.به همسرجان هم گفتم حالا که اینقدر بچهها اصرار دارند برام هدیه بخرند به مناسبت روز مادر, گلدون بخرید! :) اونها هم دو تا گلدون خریدند که امیدوارم دوام بیارند.همچنان با رانندگی دست به گریبانم. به صورت تئوری تسلطم خوب شده اما هنوز از تنها پشت فرمون نشستن میترسم و بعضی وقتها هم که یک اشتباهی میکنم چنان اضطراب و تپش قلبی می گیرم که د ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 17:04

این زمستون گرم و بیبارش امسال واقعا ترسناکه. خدا به داد تابستون برسه. باز هم بیآبی و بیبرقی!این روزها احساساتم خیلی متناقض و بالا پایینه. دلم میخواد اینجا بنویسم اما فکر میکنم هر کی بخونه میگه این چقدر غر میزنه و انرژی منفی میده. اما خوب چه کنم. انرژیام منفیه!بعد از مدتها مودم به شدت اومده پایینه و از دست فلوکستین هم کاری برنمیاد. افسردگی و اضطراب با شدت سرم خراب شدند. بعد از عفونت چشم, این دفعه یه عالمه تبخال زدم که حسابی زیبام کرده! پسرچه هم دوباره سریال تب, گرفتگی بینی و سرفه را به انضمام گوشدرد شروع کرد. فکر کنم سرد نشدن هوای امسال توی این میزان بالای فعالیت ویروسها تاثیر داره.پسرک هم وارد فصل امتحانات شده. آقا این روش تقسیم چه کوفتیه که توی مدرسهها یاد میدن؟! این چه روش احمقانهایه دیگه؟ لقمه را ده بار دور سرشون میچرخونند! هر شب اعصاب خوردی داریم سر این روش. دیشب که وسط مشق نوشتنش رفتم یه آرامبخش خوردم که بتونم ادامه بدم. مشکل همیشگی دوست پیدا نکردن پسرک هم دوباره عود کرده و به طرز وسواسگونهای دنبال دوست میگرده و اینقدر توی این موضوع کنه بازی در میاره که دوستهایی که پیدا کرده را هم از دست میده. یک جای کار ایراد داره که من دقیقا نمیدونم کجاست.سر کار اوضاع تعریفی نداره. به تبع مشکلات, انگیزه هم از دست رفته و خیلی سخت تمرکز میکنم دوباره.اوضاع مالی سر کار هم خرابه و هر روز یه زمزمهای از قطع شدن یکی از امکانات میاد. آخرین مورد سرویسهای رفت و آمد بوده که خوب با توجه به محل کار ما که خارج از شهره, دسترسی برای امثال من خیلی سخت میشه اگر سرویس نباشه. خوب. این همه غر. خانم آذردخت نکته مثبت پیدا کن در روزهات....پیدا نمیشه. البته حتما که هست اما من فع ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1402 ساعت: 16:48

خوب خوب خوب، خانم آذردخت بالاخره همت کرد بیاد اینجا بنویسه. خدا میدونه که چقدر نوشتن اینجا را دوست دارم و چقدر دوست دارم که میتونستم منظم بنویسم. اما خوب نمیشه. بذار ببینم چرا نمیشه.از لیست پزشکی که اون دفعه ردیف کردم فقط تونستم پسرک را فوق تخصص غدد اطفال ببرم که خدا رو شکر بحث بلوغ زودرس را رد کرد اما گفت که باید ۱۵ کیلو وزن کم کنه :) بشهی کپل مامانشه!مشکل اصلی پسرک هلههوله خوردنه که داریم سعی میکنیم کمش کنیم. البته اگر من بتونم از پس همسرجان بر بیام. خونهای که به صورت روتین توش چیپس و پفک و بستنی باشه، کنترل کردن سالمخوری بچهها سخته. البته الان که فکرش را میکنم آخرین نفری که چیپس و بستنی خریده خودم بودم!سریال بیماریهای ویروسی امسال همچنان ادامه داره. اواسط آذر باید یک ماموریت میرفتم به شهری که برادرجان ساکنه و همزمان شده بود با تعطیلیهای آلودگی هوا. این شد که دستهجمعی رفتیم با مامان اینها. مسافرت کوچولوی خوبی بود جای همگی خالی. اما از وقتی برگشتیم به صورت سریالی همگی مریض شدیم. پسرچه که دوباره تب بالا و بیحالی و بیاشتهایی به مدت یک هفته. این بار پسرک هم مریض شد و تب کرد. خودم هم مریض شدم اما خوب اینقدر سرکار شلوغ بودم که وقت نداشتم بیافتم. کجدار و مریز پیش رفتم. تازه پسرچه که مریض شد، بیخوابی شبانه هم به مریضی خودم اضافه شد و یک هفتهی دشواری داشتم. بعدش هم که برای آخر آذر و شب یلدا با ترافیک رفت و آمد مواجه بودیم و شب یلدا دو جا رفتیم و فردا ظهرش هم دوجا. خدا را شکر. وقتی یاد دو سال پیش میافتم و کرونا و مسائلش این روزها مثل رویا بود برامون. البته که هیچ چیز مثل اون روزها نیست. خانواده ما که با کرونا خیلی تغییر کرد که اکثرش هم ناخوشایند بود. ولی خو ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: شنبه 9 دی 1402 ساعت: 4:35

صفحه بندی